گفتی , چپ . . .
به راست شدم , گفتی : بخوابیم و با هم خوابیدیم . . گویا خواب عصر زیاد توقیقی نداره برام و بعد از نیم ساعت بیدار شدم . به گوشیم نگاهی انداختم و گفتم که شاید چیزی نوشته باشی . چند ساعتی میگذره از سفر یه روزت برگشتی , سفری به یک مکان بلند , توی ابرها , جایی که گوشیت آنتن نمیداد . . . عکسهای زیبایی که امروز دادی گواه زیبایی خیره کننده اونجا بود و دلم از چشم من نگینی بود بر تمام اون تصاویر و مناظر زیبا , نگینی که همه اون چیزهای قشنگ رو برام کمرنگ کرد و بیتفاوت و تنها چهره معصومی پررنگ شد که عاشقانه دوسش دارم و می پرستمش.
سفیران عشق...ما را در سایت سفیران عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 303